تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس

از فیلم های اخیری که دیده ام، "I am Legend" به دلم نشست. درست است که هالیوودی است و .... اما چیزی داشت که مجذوبم کرد و آن تنهایی یک مرد در برهوت جنگل یک شهر بود.

ویل اسمیت در نقش کلنل  رابرت نویل که دکتر ویروس شناس ارتش آمریکا است به مانند یک ارتشی منظم هر روز صبح از خواب بر می خیزد، ورزش می کند، در شهر به جستجوی خانه به خانه از روی نقشه می پردازد، ظهرگاهان به محل قرار می رود .این  تنها بازمانده شهر نیویورک در منهتن، ، در لابراتوارش بر روی درمان های جدید کار می کند، بر روی تمامی موجهای AM پیغام می گذارد که ظهر هر روز مکانی خاص به انتظار سایر بازماندگان احتمالی است و تنها مونس او سگ ژرمن شپردش سامانتا است.

الباقی بشریت در اثر موتاسیون ویروسی که چند سال قبل تحت عنوان درمان قطعی سرطان توسط پزشکان به کار رفته، مرده اند و آنها که نمرده اند تبدیل به زامبی های شبگرد (Dark Seeker) شده اند و تنها تعدادی معدود نظیر رابرت نویل در مقابل این همه گیری مصونیت داشته اند که یا توسط شبگردها کشته شده اند و یا از گرسنگی و تنهایی رو به فنایند.

تنهایی!

در بیشتر زمان این فیلم تنها فرد انسانی ویل اسمیت است و چه زیبا از پس این نقش برآمده. پرسه زدن در خیابان های خالی نیویورک و بغض و گرفتگی ناشی از غمی که همیشه در صدای اوست- که تا به حال از او نشنیده و ندیده بودم- و وفاداری اش که حتی در دنیایی که خانواده اش کشته شده اند و هیچ کس او را شاهد نیست، باز هم حلقه در انگشت دارد و ...

این تصویر هم یکی از اوهام همیشگی من بوده. اینکه یک روز صبح از خواب برخیزم و ببینم هیچ کس در شهر یا در دنیا نیست، و من تنهای تنهای تنهایم!

می توانم هر اتوموبیلی را سوار شوم، در هر عمارتی سر کنم، از هر میوه ای بچشم و این همه تنها برای من!

ولی آیا این چنین تنها و بی همدم بودن، حتی در ازای تمامی مواهب یک شهر یا  حتی دنیا که همه و همه در اختیار توست، می ارزد؟

به آن صحنه ای فکر می کنم که رابرت نویل در وان خالی حمام و اسلحه در دست به همراه سگش به حالت جنینی در شکم در رحم خودش را مچاله کرده و به آخرین بقایای تصویر زن و فرزندش در کنه خاطراتش چنگ می زند.

این یکی دو روز قیافه بغض آلود ویل اسمیت مدام جلوی چشمم است، اویی که برای فرار از تنهایی با آدمک های مانکن فروشگاه همکلام می شود...

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:42 |

اگر آدمی در حال گذر از پهنه روديي ست

و زورق خالي با زورقش برخورد

هر قدر بد خلق باشد،‌ خشمگين نخواهد شد

اما اگر كسي را در زورق ديگر ببيند،‌

بانگ برآرد: "زورقت را كنار بكش!"

و اگر نشنيد، باز بانگ برآرد

و اگر دگربار نشنيد، دشنام دهد

و همه بدين خاطر كه آدمي در درون زورق ديگر است.

اما اگر كسي در زورق نباشد

آشفته نخواهد شد و دشنام نخواهد داد.

اگر تو خالي كني  زورقت را

براي گذر از رود زندگي

هيچ كس بر تو نخواهد خاست.

كس در جستجوي آزارت نخواهد بود

 

آموزه هاي جوانگ زه

برگردان از: عليرضا تنكابني

نشر کاروان

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 17:3 |
اوایل گل سرخ است و انتهای بهار...

*

تب فوتبال همه جا را گرفته و بهانه ای شده برای فراموش کردن گرما و ...

بازیها را نمی رسم ببینم. اکثراً نتیجه ها را صبح روز بعد از این و آن می پرسم. امیدوارم آلمان قهرمان شود!

*

عقب ماندگی از قافله تمدن آن می شود که بعد از همه سریال LOST را تماشا کنم، آن هم از روی DVD و برای کلاس زبان و ...

HEROS را هم که قبلاً تماشا کردم خیلی چسبید. حالا هی بروید سریال های آبکی نگاه کنید!

*

از شهرستان خبر رسیده که ماشین های نیروی انتظامی با بلندگویشان در خیابان جار زده اند که از فردا هر که فلان و بهمان بگردد را می گیریم!

به این می گویند اتمام حجت پست مدرنیستی!

*

نوشتن در بلاگی که ف.ی.ل.ت.ر است و سر جمع پج نفر هم نمی خوانندش هم داستانی و حکایتی است.

امشب اگر وقت شد بروم یک بار دیگر پالپ فیکشن را تماشا کنم.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 18:58 |
۱۰ روز در شمال بودم و بهانه دارم برای ننوشتن! الان هم که فصل داغ امتحانات است و من به جان شما یورو ۲۰۰۸ را هم نمی توانم ببینم. البته گاهی به اندازه یک نیمه را شاید!

*

طی ۱۰ روز گذشته ۲ نفر دیگر هم به فهرست آنهایی که حقیر را عجیب و غریب می دانند اضافه شد. دارم کم کم عادت می کنم دیگر. به قولی یکی جنون که قبلاْ در باطنم بود، حالا زده به ظاهر!

خدا عاقبت جملگی را به خیر کناد.

*

چندین گند عظیم در مورد کار و درس و تحصیل و ... زده ام. الآن است که این گندها بالا بیاید و ...

ولی من در قید نیستم. به آرامش خاصی! رسیده ام انگار. فقط از روی بی عاری هم نیست، بلکه بیشتر ناشی از این است که حس می کنم تمام اینهایی که دارد برایم روی می دهد خوابی و خیالی و توهمی بیش نیست. حس می کنم هر آن ممکن است به خودم بیایم و ببینم که تمام این بیست و چند سال زندگی همه یک رویا بوده و من کسی نیستم که در ۲۸ آذر در جایی از کشوری به مساحت ۱۶۴۸۱۹۵ کیلومتر مربع دنیا آمده ام و چشمانم قهوه ایست و سیب دوست دارم و ...  ، بلکه  دختری هستم  در تبّت که هر روز گاومیش ها را می دوشد و پاهای ظریفی دارد و به صدای پرنده ها گوش می دهد؛ یا متصدی یک بار باشم در برزیل که هر عصر آبجو دست مشتری های خسته از کار روزانه می دهد که با پول خرده های  مزد اندک هر روزشان کمی بی خیالی و بی تفاوتی می خرند؛  یا کسی باشم در سوئد که پای دستگاه دی وی دی و بعد از دیدن یک شوی مستهجن و  فیلم  شکارچی گوزن خوابش برده و رویایش آنی است که الآن زندگی من است.

چه می دانم. شاید هم هرگز از خواب پا نشوم و اینها رویا نباشد. این حالت مدتی است عارضم شده. این اواخر در بیشتر خوابهایم می دانم که دارم خواب می بینیم و همه چیز خیالی است. حتی چند بار با علم به اینکه دارم رویا می بینم، سوء استفاده کردم و خودم خوابم را عوض کردم و آن طور که خودم می خواستم پیش بردم! (می دانم خیلی قباحت دارد، اما خوب آدمیزاد است دیگر) 

اما عارضه جانبی چنین حالتی این است که وقتی در خواب می دانی که خوابی، در بیداری شک می کنی که نکند هنوز هم خوابی؟ و به مرور تفاوت میان خواب و بیداری کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود.

آن وقت می شوی دیوانه ای مثل آلان من! که وقتی دستم را با گاز سوزاندم به خودم گفتم که شاید نسوخته ومن خواب دیدم که سوخته و خواب می بینم که می سوزد و دیگر عربده نکشیدم.

گنگ خواب دیده شده ام. هر چند تفاوت صحت و جنون را هنوز می توانم فهمید. آیا ممکن است بیاید روزی که دیگر تمیز ندهم این دو را از هم؟

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 19:21 |

در دنیای مدرن گویا، دوران معجزات آنچنانی به سر آمده است. حد اقل این گونه تصور می شود که به سر آمده. اما برای ایرانیان ، درهای آسمان هم چنان باز است. حق هم دارند. این همه امام و   امامزاده و پیر و قطب و ولی در سرتاسر این خاک به چشم می خورد که بالاخره دل یکی شان به رحم بیاید در بارگاه باری تعالی شفاعت کنند و حاجتی روا  و معجزه ای ظاهر شود. حالا هر چقدر هم که فیلسوفان ناسوتی و دانشمندان مسلح به تیغ نقد و تجربه، بیایند و بروند، کسی نمی تواند ایمان به معجزه را از این مردم بزداید.

فوتبال امروزه یک علم است. یک علم به تمام معنا. از خرید بازیکن گرفته تا آرایش تیمی و تا نحوه تعامل با دنیای رسانه. در علم جایی برای معجزه نیست. علم بی رحمانه هر چیز تجربه ناپذیر را به چوب غیر علمی بودن می راند و حتی به خود نیز رحم نمی کند. اما فوتبال هر چقدر هم که چهره علمی به خود بگیرد، باز فوتبال است! علم می تواند بگوید وقتی توپ با تور آشنا می شود، سطح آدرنالین چقدر در خون بالا می رود، ضربان قلب افزایش می یابد، عروق سطحی منبسط شده و چهره برافروخته می گردد، اعصاب محیطی آماده تر می شوند و ... اما هیچ گاه نمی تواند درک کند که چرا؟

چرا کسی سر از پا نشناخته ناگهان فریاد می زند:

GOOOOOAAAAAAAALLLLL!

همچنین علم می گوید که اگر دو تیم از لحاظ توانایی برابر نباشند، نتیجه با تقریب بالایی از پیش معلوم است. اگر ۶ امتیاز از تیمی که در داخل کادرش بحران دارد، سرپرستش برای بار چندم سکته کرده و حاشیه های پررنگ تر از متن دارد کم کنی، شانس زیادی برای بر خواهد داشت و با طعنه اضافه می کند که : مگر آنکه معجزه ای رخ دهد!

 علم نمی تواند محاسبه کند اگر  بدنهای ۱۲۰ هزار نفر در جایی ۱۰۰ دقیقه اپی نفرین ترشح کند، یعنی چه؟

علم اگر لئونارد کوهن گوش می کرد، می شنید که او در ترانه ای خوانده:

Waiting for a miracle to come...

علم هیچ گاه نخواهد دانست که رستگاری در ۹۶ دقیقه یعنی چه

معجزه اتفاق افتاد. در وقوعش هیچ شکی نداشتم. می دانستم که محال است پرسپولیس قهرمان نشود. می دانستم که این جام لعنتی در آخر حق ماست. اما تقدیر (این یکی را هم علم باور ندارد!) این بود که سرنوشت  این جام در آخرین دقیقه آخرین بازی اش رقم بخورد. تا بفهمی تپیدن قلب در گلو به جای سینه یعنی چه؟ تا بفهمی کسی هست که حساب و کتاب ها را آنگونه که خود می خواهد رقم می زند نه آنگونه که تو یا بقیه می اندیشید. تا بدانی که تا زمانی که سوت پایان به صدا در نیامده نباید نا امید بود و باید با چنگ و دندان مبارزه کرد. تا بدانی معجزه، هر آن می تواند رخ دهد.

این جذاب ترین فینال سالهای اخیر بوده است. شاید تا سالهای سال هم صندلی های هیچ ورزشگاهی در ایران نتوانند چنین حجم هیجانی را ، حتی در دربی ها و حتی در بازی های خارجی تجربه کنند . حکماً دلشان تنگ خواهد شد.

*

پی نوشت: برای استقلال متاسفم. من هم همان آروزی قطبی را دارم که استقلال و پیروزی هر دو به آسیا راه پیدا و سیطره فوتبال ایران بر قاره پهناور را ثابت کنند.

 

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:6 |

خودم به شخصه فکر نمی کنم که ذهنیت چندان کثیفی داشته باشم. اما در ذهن من کلوپی وجود دارد به اسم کلوپ حرامزاده ها. آدم های این کلوپ را خودم عضو می کنم و من می گویم که کی بیاید و کی برود.

یک بخش عمده اعضا، کارگردان ها هستند.

اولیشان کوبریک است. یک حرامزاده به معنی واقعی کلمه. زیرا تنها از یک حرامزاده بر می آید که زندگی ناپلئون(یک حرامزاده دیگر) را طوری فیش برداری کند که مثلاً اگر از او می پرسیدی عصر روز ۱۳ آوریل ۱۸۱۷ میلادی ناپلئون چه می کرد، در بازه اطمینان ۹۵٪ جواب  می داد که مثلاً کتاب می خوانده. از فیلم هایش نمی گویم که خودتان می دانید.

بیلی وایلدر هم جزو این فهرست است. تازه تنها با دو سه بار دیدن بازداشتگاه شماره ۱۷ افتخار عضویت پیدا کرد، سانست بلوار و ... به کنار

از جدیدتر ها، لوک بسون است. اگر روزی اتفاق دیدارش رخ دهد، خیلی مـودبانه ازش می پرسم که چرا لئون را در آخر فیلمش ترکاند؟ این که پایان فیلم را فیلم نامه نویس یا مشاور فیلم نامه آن طوری درآورده هم برای من دلیل محکمه پسندی نیست و باور کنید یا نه، به خاطر کشتن لئون خفه اش می کنم.

و اما تارانتینو! و ما أدراک ما تارنتینو! این یکی ختم حرامزادگی است و من کلی با او حال می کنم. چه خودش خوشش بیاید یا نه. در نظر بگیر داری ساعت دو و نیم نصفه شب با ماشین توی خیابان دفیله می روی (همان طوری که در پالپ فیکشن، وینسنت، میای اوردوز شده را راه می برد) و از پشت بکوبی به ماشین جلویی. طرف که پیاده می شود می بینی که ای بابا! زدی با ماشین تارانتینو. احتمالاً اول کلی فحش بارت می کند و لی تو با خونسردی فقط نگاهش می کنی و شمرده می گویی:

Do you wanna bark all the day little doggy? or do you wanna bite?

او هم فی الفور مطلب را می گیرد و دو نفری با هم می روید کافه ای، جایی، و چیزی زهر مار می کنید و کلی می خندید.

و اما جدیدترین عضو:     تیم برتون حرامزاده!  رذل کثیف!

تا الآن فیلمی نساخته که با ندیدنش مرتعش نشوم. طوری که حاضر دو کلیه ام را بفروشم تا خرج فیلم ساختنش درآید. همین اسلیپی هالوی واشینگتن ایروینگ را در نظر بگیرید که به درد لای جرز هم نمی خورد. اما برتون ازش چیزی درآورده که با آن می توان کلی به ریش سیانتیزم و پوزیتیویسم و رئالیزم و ...  خندید و ایمان آورد که ماوراء الطبیعه هنوز هم با قدرت حضور دارد.

اما همین آدم را تا اطلاع ثانوی تحت تعقیب (Most Wanted) اعلام می کنم به دلیل قتل بنجامین بارکر در انتهای سوینی تاد. (هی نگویید که پیرنگ داستان از او نیست و به قرن نوزدهم بر می گردد و جیمز رایمر نوشته یا مالکوم پرست یا هر خر دیگری).

من این ایده بریدن خرخره با تیغ اصلاح را خیلی دوست دارم. راستش را بخواهید قبل از اینکه بدانم چنین داستانی وجود داشته، همیشه به چنین صحنه ای فکر می کردم و گاهی این صحنه سه چهار ساعت در روز جلوی چشمم بود. نمی دانم این تصویر از کجا به ذهنم رسیده، ولی از وقتی که یادم می آید چنین تخیلاتی داشته ام. شاید یک آرکی تایپ مشترک در ناخودآگاه جمعی  آدمها ، و به طور دقیق تر، مردان است (طرفداران یونگ حالش را ببرند!). خصوصاً وقتی که آدم برای اصلاح روی صندلی سلمانی می نشیند و آرایشگر،  تیغ به دست دور و بر خرخره یا شاهرگ آدم می رود و می آید و هیچ بعید نیست  به این  فکر کنی که اگر این آرایشگر قصد شومی داشته باشد، هیچ دفاعی در برابر او نداری.

البته هیچ وقت بریدن خرخره انسانی دیگر را تصور نکرده ام. در تمام این تخیلات همیشه خودم را مجسم کرده ام که خرخره ام بریده شده.، آن هم نه به شکلی که شاهرگ ها قطع شده  و خون به سرعت به بیرون فواره بزند و مردن آسانی باشد. بلکه طوری که فقط نای بریده شده  و تنفس همراه با خلط و خون،و با خس خس و عذابی جانکاه همراه شود. نمی دانم. شاید باید حرف ابتدای این مطلب را پس بگیرم و متقاعد شوم که ذهن خرابی دارم.

صحنه فواره زدن خون در فرهنگ کاتولیکی خیلی طرفدار دارد. در پدر خوانده ۳ که یکی از فدایی های خانواده دون برای کشتن یکی از مخالفان رهسپار می شود، دسته عینکش را می شکند و در شاهرگ طرف فرو می کند. قرار بود این صحنه با پاشیدن کلی خون همراه باشد، طوری که قاتل گویی با خون تعمید یافته، اما اداره ممیزی فیلم آمریکا اجازه اش را نداد.

خیلی حرامزادگی می خواهد که بنجامین غرق در خون دشمنان را آخر فیلم به کشتن دهی.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:34 |

آزاده مديونمان کرده که در مورد خلاقيت در ادبيات پارسي خصوصاً در ارتباط با اينترنت چيز بنويسيم. البته شخصاً از من نخواسته و يک دعوت جمعي بوده، ‌اما من مي خواهم عين خرمگس معرکه خودم را وسط بياندازم و نظر بدهم بلکه ...

اولاً بايد اعتراف کنم که هنوز اديبات چيست سارتر را نخوانده ام. البته کتابش را گرفته ام و در ليست انتظار است! اما سبب نمي شود که نظر ندهم.

ثانياً، آيا ادب پارسي در معرض انحطاط يا خطر جدي است؟

 خوب به طريقي مي توان گفت که بله. شما هر کتابي فارسي را برداريد و به تيراژش نگاه کنيد، معمولاً از سه هزار تا بيشتر نيست و  اگر شانس بياورد و تجديد چاپ شود، بعد از ده بار تجديد چاپ به سي هزار مي رسد. مقايسه کنيد با آمار نشر ساير ملل که چاپ هاي اول عموماً زير ۵۰هزار نيستند. اين از لحاظ کميت

اما از لحاظ کيفيت. طبق آمار ايران جز پنج شش کشور اول دنيا از لحاظ تنوع عناويني است که سالانه چاپ مي شوند.

ملاحظه فرموديد؟ در نگاه اول به نظر مي رسد که ايراد از گيرنده (مخاطبان) است، ‌وگرنه فرستنده(نويسنده) آمادگي دارد که در موضوعات بيشماري مطلب توليد کند.

صد البته اين حرف تا اندازه اي صحيح است. ما در ايران جماعت کتابخوان حرفه اي زيادي نداريم. مستمعان مشتاقي که صاحب سخن را بر سر ذوق آورند و با خريد کتاب به صنعت نشر و چاپ پول تزريق کنند که از آن طرف  نويسنده هم بتواند حرفه اي باشد و جز نوشتن کار ديگري نداشته باشد و آن گونه نباشد که روزها مسافرکشي کند تا خرج نوشتن شبهايش درآيد. و اما چرايي نبودن خواننده حرفه اي

در نظر بگيريد که جامعه ايران جامعه جواني است. کمتر از پنجاه سال پيش در همين جامعه شما به ندرت آدم باسواد پيدا مي کرديد و اين همه افسانه ها که از ارج و قرب مدرک ديپلم در آن روزگار مي شنويم به اين دليل ساده بود که  سواد حکم کيميا را داشت. تنها به همين امروز نگاه نکنيد که هر کسي سواد (يا حداقلش مدرک) دانشگاهي و تحصيلات عاليه دارد و از قديمي ها،‌ آنهايي که توانستند،‌در نهضت سوادآموزي خودشان را به قافله با سوادان رسانيدند تا جايي که يونسکو از نهضت سواد آموزي تقدير کرد.

بايد به اين جامعه براي کتاب خوان شدن اعضايش بيش از اين فرصت داد. پنجاه سال فرصت بسيار کمي است براي آنکه رفتاري در جامعه اي نهادينه شود. آن هم رفتاري مثل کتابخواني و ادب دوستي که از جنس بستن کمربند ايمني نيست که بشود دو سه ساله و با اهرم جريمه هاي گزاف نهادينه اش کرد.

مثلاً پدربزرگ و مادربزرگ پدري ام هر دو با سواد بودند اما سوادي که به درد کارهاي اداري مي خورد. ولي نسل بعدي که پدر من باشد با يک گام به جلو، کتاب خوان قهاري است. پدربزرگ و مادربزرگ مادري ام تنها سواد قرآني دارند ولي مادرم نيز اهل مطالعه است.

 حالا من (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) به عنوان نسل بعد از پدر و مادرم، يک کرم کتابم اگر خدا قبول کند.  خداي ناکرده از من هم اگر نسلي بماند، به احتمال زياد او نيز با کتاب بيگانه نخواهد بود. حالا اين مساله را براي کل جامعه تعميم بدهيم و مي توان انتظار داشت که نسلهاي آينده به صورت تصاعدي بر جماعت کتابخوانان خواهند افزود و کيست که نداند مخاطب براي ادبيات از نويسنده ضروري تر است.

از لحاظ کيفي هم کتابخوانان به صورت هرمي هستند. يعني در قاعده هرم بيشتر آثار و بيشتر مخاطبان به مطالب عامه پسند تمايل دارند و اين حالت در تمامي جوامع، حتي در روشنفکرترين هايشان به چشم مي خورد و از ديد من هيچ ايرادي هم ندارد. نبايد انتظار داشت که شمارگان اعترافات سنت اگوستين يا کيمياي سعادت غزالي به اندازه هري پاتر باشد (و بگذاريد حتي بگويم که اگر بود، بايد ترسيد، ‌زيرا نشان از عدم تعادلي آماري در جامعه است). خود من به شخصه هيچ علاقه اي به کتاب هايي از جنس نوشته هاي فهيمه رحيمي و ... ندارم و از اين جنس چيزي نخوانده ام، اما با ديدن عبارت "چاپ دهم" روي اين کتاب ها وحشت نمي کنم و به زمين و زمان بد و بيراه نمي گويم که چرا مثلاً چنين مزخرفاتي در تعداد بالا خوانده مي شوند و ... زيرا معتقدم که اين که نوک هرم که داراي ارزش ادبي و هنري است لاجرم بر روي قاعده اي اينچنيني قرار مي گيرد.

پس بايد به انتظار نشست تا ابتدا ادبيات عامه پسند به حد کفايت فراگير شود و  سپس به سطوحي بالاتر سرريز شود. ملاحظه کنيد که نوولي مثل چراغها را من خاموش مي کنم در زمان خودش چقدر نظرات را جلب کرد و تحسين شد. داستاني سرراست و خوش ساخت که خيلي هم ارزشمند بود، اما فارغ از پيچيدگي هاي روايي و پست مدرن بازي و شکستن توالي زماني و ... و لذا براي مخاطب معمولي قابل هضم. اما کتاب هاي جعفر مدرس صادقي براي کسي که آشنا به بعضي نکات روايي زيبايي شناسي جديد و ... نيست فقط باعث سرگيجه مي شود. نبايد انتظار داشت که کسي بي گذراندن پيش نياز به سراغ مطالب سنگين برود و پس نزند.

يادم مي آيد يکي از رفقاي بيگانه با فلسفه، از همکلاسي اش هم اتاقي اش کتاب فلسفه کانت را هديه گرفته بود! طرف بيست صفحه بيشتر نخوانده، در وجود خودش هم شک کرد و پنج شش فلاسک چاي و چند پاکت سيگار در يک شب تا صبح مصرف شد که توانستم حالي اش کنم که حرف کانت چيست و ايراداتش کجاست و بالاخره اينکه تو وجود داري!

اما فضاي سايبر و ادبيات يا...  

                                       من اين همه خوشبختي محاله!

شايد حکايت ماست که هنوز غوره نشر کلاسيک نشده، مويز مجازي شديم. در کودکي هر وقت خانه مان خالي مي شد،‌با علم به اينکه کسي جز قادر متعال (که او هم خودماني است!) شاهد رفتارم نيست، مي زدم زير آواز خر در چمن يا به در و ديوار لگد مي پراندم و کارهايي که از بچه معقول و سربزيري مثل من بعيد بود. ابتداي اينترنت هم در ايران همين گونه بود که فرد با مخفي شدن در پشت هويتي مجازي و غير قابل کشف و احساس مصونيت  در سايه اين هويت، چه چرندها که نمي گفت و چه جفنگ ها که نمي بافت. از کاربرد الفاظ رکيک بگير تا عدم رعايت بديهي ترين اصول دستور زبان فارسي . نهايتاً وبلاگ فارسي (به عنوان نوشته هايي براي خوانده شدن) جزو بالاترين ها در سطح جهان قرار گرفت. هر چند  همان گونه که انتظار مي رفت اين حباب شکسته شد و تنها آنهايي که به سطحي از حرفه اي شدن رسيده بودند و اقتضائات رسانه جديد را شناختند يا از پيدا کردن دوست دختر يا پسر اينترنتي اشباع شدند، باقي ماندند.

فضاي مجازي از بسياري از اما و اگر ها و محدوديت هاي حوزه هاي سنتي فارغ است. تابوهاي اخلاقي را حتي تا حد پور.نو.گرافي مي توان به راحتي شکست و مصون ماند. دستور زبان را مي توان رعايت نکرد و از غر و لند هاي ويراستار در امان بود. حتي فضا و زمان نيز شما را در بند خود ندارند و از هر جايي که دستگاهي و اتصالي باشد مي توانيد بنويسيد. فرصتي بي نظير که چالشي به همان اندازه قابل توجه را در بر دارد. رسانه مجازي يا فضاي سايبر مرجعيت سنتي را به به چالش مي کشد. اما بايد ديد که خود اينترنت و اخبار موجود در شبکه توانسته مرجعيت قابل توجهي را براي خود کسب کند؟ در اين چند ساله ديده ايد يا شنيده ايد که بعضي از کساني که دستي در قلم داشته و در حوزه مجازي نيز فعال بوده اند، نگاشته هاي چند ساله خود در اينترنت را گردآوري کرده و چاپ کرده اند. اين به چه معني است؟ مگر انتشار اين مطالب در وبلاگ ها يا سايتها کفايت نمي کند؟ گويا پاسخ منفي است و گرنه کسي بيمار نيست که نوشته هايش را دوبار و در دو رسانه متفاوت منتشر کند.

پس مي توان گفت که هنوز از ديد بسياري،‌ فضاي سايبر هنوز اقتدار و مرجعيت در خوري را که بتواند به عنوان يک رسانه وزين عمل کند  فاقد است و در نوعي فترت به سر مي برد. بديهي است که منظورم از مرجعيت، حيطه خبر نيست،‌چه آنکه همه مي دانيم که اخبار را بهتر و سريع تر از هر کنداکتور پخش راديويي يا تلويزيوني مي توان از سايت هاي خبري گرفت. اما اين کارکرد تنها در حوزه داده (Data) است و حداکثر اطلاعات (Information)، اما مقوله اي مانند ادبيات نه حتي در حوزه دانش (Knowledge) که به حيطه خرد (Wisdom) متعلق است. تا زماني که اينترنت نتواند به مشروعيت بخشي به خويش به سطوح بالاتر آگاهي و در نهايت خرد راه يابد، حداکثر کاري که براي ادبيات مي کند آن است که PDF کتاب هاي ادبي را در شبکه به اشتراک بگذارد. آن هم کتاب هايي که  عموماً نتوانسته اند از تيغ مميزي بگذرند و به صورت رسمي فاقد مجوز انتشارند. و گرنه همان کتاب ها نيز توسط سيستم نشر سنتي و بدون نياز به انتشار در وب، وارد جامعه مي شدند. در چنين حالتي،‌ تنها فرمي  از ادبيات  که مي تواند شکل بگيرد، ‌ادبيات زيرزميني (Underground) است که با وجود مزايايش، فارغ از معايب خاص خود نيست. ادبيات زيرزميني يا ادبيات اعتراض يا ادبيات چالش برانگيز را تنها در کوران تحولات شديد اجتماعي و يا از منظري جامعه شناسي مي توان بررسي کرد، زيرا ملاحظات سياسي باعث مي شود که  سطح کيفي چنين آثاري ضعيف باشد و شبيه به مانيفست هاي خلق الساعه شوند که در زماني کم و براي جلسات يا ميتينگ هاي حزبی و گروهی  تدارک ديده شده اند. حتي اگر ارزش هنري نيز در چنين آثاري باشد،‌ حوزه نقد فني و زيبايي شناختي به دليل حاشيه هاي جنجال برانگيز،‌تمايلي به ورود به اين حيطه ندارد و لذا ادبيات زيرزميني از بازخورد علمي و محققانه محروم مي ماند.

                                                                                                   ... ادامه دارد

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:33 |

اوضاع بلبشویی است! یکی از شهرستان خبر می دهد وبلاگ فیلتر است (این یعنی اینکه بنده کلی مخاطب در سرتاسر مراکز استانی و بلکه حومه دارم!) و یکی می گوید نیست!

اینها مصادف می شود با موج جدیدی که به اسم فمنیسم راه افتاده و جز شرح ما وقع معاشقه یا Bed Time يا توصيف مدت زمان و نحوه شيو کردن و ... چيز ديگري نيست.

نمي فهمم که اين مطالب چه ارتباطي به فمنيسم يا احقاق حقوق زنان دارد؟  کسي انکار نمي کند که عرصه مسائل جنس.ي نيز عرصه اي مهم و غيرقابل چشم پوشي است و حقوق جنس.ي هر انساني نيز مي بايد محترم باشد، از جمله حق لذت بردن در س.ک.س و نظير آن براي زنان. اما سوال اينجاست که پرده دري در مورد همخوابگي شب قبل و  توصيف دقيق آن، چه کمکي براي استيفاي حقوق زنان است؟

رفتارهاي جنسي طبيعي و سالم (سالم از لحاظ بهداشت رواني البته، سلامت اخلاقي را در اينجا مطرح نمي کنم) خود يک مطلب تخصصي است که نيازمند متخصصان خبره براي مشاوره است که در دنيا وجود داشته و در ايران نيز در حال گسترش است.

اينکه بعضي ها گفته اند که بيش از ۵۰ ٪ زنان ايراني در حين س.ک.س  به ارضاي کامل نمي رسند نيز خود يک مبحث علمي است که ابتدا مي بايست ابتدا در بين متخصصان اين علم بررسي شود و پس از اجماع بر نحوه چگونگي حل آن، راه حل ها رسانه اي شوند.

اما طبق عادت قديمي قوم ايراني که سرنا را از سر گشاد مي نوازند،‌ابتدا مطلب رسانه اي مي شود و لذا حرف دو نفر آدم حسابي  هم که واقعاً دلشان براي مطلب سوخته، در ميان هياهو ها گم مي شود و باز روز از نو،‌روز از نو...

عجب آنکه چنين مطلبي دستاويز حمله به آنچه که نظام مردسالار و سنتي و ...مي خوانند شده و حتي گاه رنگ بوي سياسي هم مي گيرد.

حرفم اين نيست که آيا نظام مردسالار در ايران وجود دارد يا ندارد و آيا خوب است يا بد و ...

صحبت اين است که چطور از آن گودرز به اين شقايق رسيديد؟

طبق آمار اينجا حتي در آمريکا (که با دارا بودن مجسمه آزادي حکماً و حتماً جامعه اي باز و بدون دشمن است و شما بسته به کارت اعتباري تان مي توانيد از بقالي سر کوچه هم چند کيلو آزادي بخريد، همان طوري که ما دمپايي مي خريم) در حدود ۱۵٪ زنان با هيچ روشي به ارگاس.م نمي رسند و حدود ۲۰٪ هم به ندرت در طول نزديکي ارگاس.م را تجربه مي کنند.

ملاحظه مي کنيد که اين يک مشکل عمومي و در ابتدا جسمي و سپس رواني است که در جوامع ديگر نيز وجود دارد. راه حلش هم آموزش صحيح به شرکاي جنسي  است. حتي اين نکته را هم که جامعه حال حاضر ما ممکن است پذيرش  خوبي براي اين آموزش ها نداشته باشد، مي توان تا حدودي پذيرفت.

مي گويم تا حدودي زيرا عملکرد خوب ايران در زمينه اطلاع رساني و پيشگيري از ايدز که نوع آموزش هايش به نوعي با آموزش هاي جنس.ي تشابه دارد،‌ از سوي سازمان بهداشت جهاني به عنوان الگويي آموزنده در سطح دنيا معرفي شد.

 حتي به فرض که اين مطالب در ايران نيز قابل پذيرش نباشد. اما آيا راه حلش چيزهايي است که در وبلاگستان نوشته شده؟

چنين نوشته هايي تنها سبب آسيب حريم خصوصي مي شود و به ابزارهاي کنترلي جامعه توتاليتر و مردسالار (به قول خودشان) گزک مي دهد که ريشه بحث هاي ضروري علمي را نيز بخشکاند.

*

مدتي است که در باب حقوق زنان مطالبي را در حال تدوين هستم که اگر عمري باقي بود ،‌ارائه خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:27 |

بععععععععععله!

فيلت.ر شدم رفت پي کارش!

من به کنار، بابا شما که غريبه نيستيد خدا وکيلي از روزي که در اين بلاگ گند گرفته را باز کردم غير از مطالب مجاز و راندن در بين خطوط قرمز سخن! چيزي خوانده ايد؟!

حالا کمي هم ممکن است بوي دود و... آمده باشد که بنده انتسابش را به شخص خودم بالکل انکار مي کنم! يقين مال همسايه ها بوده! اگر در يک محله اي يک نفر هر شب پاي بساط قلنبه قلنبه دود شيره اعلاء نصيب آسمان خدا کند دال بر اين است که کل اهالي محل جميعاً بايد بروند بازپروري؟!

دو راه بيشتر نمانده، يا بايد کاري کنم که رفع فيلت.ر شوم که آن هم...

يا بروم جاي ديگري بساط کنم (نظير W.O.R.D Press هر چند که چندان راغب نيستم)

يا اينکه يک دامنه شخصي از جايي بگيرم و خلاص (به نظرم سه تا شد، نه؟!)

*

آن وبلاگ نويس خائن ضد حقوق حيوانات را به ياد مي آوريد که اعتراض کرد چرا در تيم حفاظت رئيس جمهور سگ نجس العين  حضور دارد بلا نسبت عين اين تين ايجرهاي کافر  که توله به بغل پارک مي روند؟

خوب يک شب رفت اوين و فردايش صبح علي الطلوع توبه کرد و چشمش به آفتاب حقيقت باز شد و پستي نوشت اندر فوايد سگ و برتري سگ و لزوم حفظ کرامت سگها و خودش الآن يک پا ديده بان سازمان حقوق حيوانات شده و ...

ما که اوين نرفته حاضر به توبه ايم به جان شما!

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:19 |

چند شب پيش با يکي از دوستان بحثي در گرفته بود که مردها احساساتي ترند يا زنها؟

البته شکي نيست که زنان احساسات خود را راحت تر بروز مي دهند،‌اما آيا  ابراز يا پوشيده نگاه داشتن احساسات نشانه اي دال بر وجود يا عدم احساسات است؟

هم صحبت ما بي برو برگرد مي گفت که مردان احساساتي ترند و زنان عقلاني تر. طوماري از مردان و پسران دوست و آشنايش را هم رديف کرد که خوشبينانه دل به کسي سپرده بودند و چراغ سبز هم دريافت کرده بودند، اما قبل يا بعد از ازدواج رودست خورده اند و يا سرشان به سنگ لحد جواب منفي خورده و يا با مهريه به اجرا گذاشته شده مواجه  و قريب چند ماهي مهمان اهالي زندان شده  و آخر سر هم ماهي دو يا چند سکه ناقابل مستمري مي دهند.

به قول خودش زنان احساسات خود را به خوبي کنترل و "مهندسي" مي کنند و مردها عمدتاً از اين کار عاجزند، ‌زيرا دلي کار مي کنند و نه عقلاني. اصولاً احساسات وقتي قابل کنترل است که نيرويي قويتر از آن ،‌يعني خرد در کار باشد. اينکه بعضي مردان يا پسران در مقابل لبخند يا احوالپرسي گرم طرف مقابل جوگير مي شوند، جدا از بي جنبه بودنشان و... نشان از احساساتي بودن وسطحي نگري دارد(البته به نظر خودم ميان سطحي نگري و احساساتي بودن  بايد تفکيک نمود).

شاهد از غيب هم مي آورد که در يک پيمايش معتبر جهاني به اين نتيجه رسيدند به مردان در روبرو شدن با زني، او را از لحاظ قابليت جنسي برانداز مي کنند،‌در حالي که زنان مرد را از نظر پرستيژ اجتماعي،‌توان مالي، نحوه برخورد و در گزينه هاي چندم از لحاظ جنسي، مطالعه مي کنند. از اينجا نتيجه مي گرفت که ديدگاه زنان بي شک اقتصادي تر و عقلاني تر از مردان است که صرفاً هوس و در حقيقت احساسات را پي مي گيرند.

بعد هم  هر دو متفق القول به اين نتيجه رسيديم که اگر به فردي (يعني عموماً به زنان) تنها به عنوان ابژه جنسي نگاه شود اين کار هيچ فرقي با اين ندارد که به او تجاوز شود. در حقيقت اين گونه نگاه، تجاوزي ذهني است. بعد هم بحث به اينجا رسيد که  زناني جذابيت هاي جنسي خود را نمايش مي دهند خواه ناخواه چنين ديدي را تشويق مي کنند.  توجه به اين افراد نه بر اساس توجه يک انسان با تمامي ابعاد و احساسات انساني، غمها،شادي ها، ‌آرزوها، دلتنگي ها،‌بازيگوشي ها و هر چه که انسان را انسان مي سازد،‌بلکه صرفاً بر اساس مطلوبيت جنسي است که آن هم در تندباد روزکار کج مدار ، زود يا دير محو خواهد شد.

در حقيقت حفظ پوشش (يا اگر دلتان بخواهد بگوييد حجاب) نوعي پيام به مخاطب است که بين جذابيت هاي جنسي و ابژکتيو، و ويژگي هاي روحي و غيرفيزيکي ، ‌تفاوت قائل شود و براي آنهايي که آن قدر از مرحله پرت اند که تمايز اين دو را نمي فهمند، ‌هشداري باشد که : "دست خر کوتاه!"

اين گارد دفاعي هم به نظرم تا وقتي که تمامي مردان (بالاخص) و حتي زنان به چنان مرحله از درک و شعوري برسند که  در انسان روبرويشان "انسان" ببينند نه صرفاً  طعمه اي براي همخوابگي، ‌بايد ادامه پيدا کند.

بيراه نيست که در بيان فلسفه حجاب در قرآن آمده است: "ليعرفن فلا یوذين" ، يعني زنان با استفاده از پوشش شناخته مي شوند (که اهل پا دادن به هر خري نيستند، که انسانند، که شخصيتي بيش از بدني مادي دارند و ...) تا مورد آزار قرار نگیرند.

آزار و آزردگي از تجاوز به عنف مي تواند باشد تا متلک پراني و يا حتي همان طور که گفتم تصور خوابيدن با طرف، که اين آخري براي يک آدم باشخصيت کم از بدترين توهين ها نيز ندارد.

حالا اگر روزي رسيد که شعور جامعه بشري آن قدر قد داد که آزار و آزردگي براي زنان ايجاد نشود،‌اگر کسي در حکم حجاب تشکيک کرد حرفش جاي تامل دارد.

 من که نا اميدم از چنين روزي. اين هايي که ما در دور و بر مي بينيم (و از جمله خودم) به اين زودي ها آدم بشو نيستند.

+ نوشته شده توسط هانیبال در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 19:2 |
اول از همه ۳ آرزوی محال باقيمانده را که به مریم قولش را داده ام:

۵- دلم می خواست می توانستم با تمامی موجودات حرف بزنم. انسان ها از هر نژاد و ملیتی و نیز حیوانات و گیاهان و حتی اشیاء. از دید من تمامی کائنات دارای شعوری مختص به خود هستند و بوده اند آدمهایی که توانسته اند با تمامی موجودات هم کلام شوند و من نیز این را می خواهم.

۶-آرزو دارم می توانستم در آن واحد در جهان های موازی و مثالی زندگی کنم. این طوری می توانستم وارد دنیای داستان ها شوم و آدم های قصه ها را که گاهی دلتنگشان می شوم از نزدیک ببینم. فکرش را بکنید! ده ها داستان و قصه و صدها شخصیت واقعی و خیالی...!

تازه خيلي از دنياها را خودم هم مي توانستم خلق کنم،‌با تمام جزئيات و شخصيت هايش.

اين آرزو به گمانم چندان هم از واقعيت دور نيست. باز هم بوده اند کساني که تجربه اش را داشته اند و ديدگاه فلسفي من چنين است که آخرت انسانها از اين موهبت برخوردار مي شوند. اثبات که نه،‌ولي توجيه امکانش بحث فلسفي عرض و طويلي است.

عجب چیزی می شود!

۷-آرزو دارم که ناگهان چشم باز کنم و ببینم که در بهشتم. دنیا را تمام شده و قیامت هم تمام شده و مرا داخل بهشت راه داده اند و دور و برم تمام آدم های خوب و پاک ، آنهايي که قبل از من بوده اند، ‌معاصران و نيز آيندگان،‌همگي در جشني ابدي در کنار هميم و خدا از ما و ما از خدا راضي هستيم...

به هيجان و شعف لحظه باز کردن پلکهايم و ديدن مناظر آن بهشت رويايي براي اولين بار  که فکر مي کنم،‌تمام تنم مي لرزد.

خدايا! يعني مي شود؟!

*

مي خواهم جسارت کنم و آرزوي هشتمي! را اضافه کنم. ممکن است بگوييد چرا در همان هفت تا جايش نداده ام و اين کار تقلب است  و ...

ممکن است باشد،‌اما در نظر بگيريد در آرزوي هفتم آرزو مي کردم که تمام آرزوهايم برآورده شوند! آن وقت متقلبانه تر نمي شد؟!

۸-آرزو دارم  زماني برسد که وقتي  تکه اي نان مي خورم،‌دانستن اينکه گرسنه اي در سرتاسر اين جهان پهناور وجود دارد کامم را تلخ نکند،‌و يا اگر بارش باران را با لذت نگاه مي کنم ،‌فکر کارتن خواب هاي خيس شده که به دنبال سرپناه مي دوند آزارم ندهد،‌يا اگر خنده طفلي را مي شنوم خاطر جمع باشم که طفلي ديگر از صداي انفجار از خواب نمي پرد و ...

مي دانم که اين آرزوي همه ماست. اين شد که جداگانه آوردمش. حاضرم از تمامي آرزوهايم (به جز هفتمي البته) بگذرم به شرطي که اين يکي محقق شود.

*

نمي دانم با استانيسلاو  لم آشنا هستيد يا نه. همان که سولاريس را نوشته که تارکوفسکي اقتباسش کرده. در مطلب قبلي هم گفته بودم که شکست ناپذيرش را خوانده ام.

داستان هايش از لحاظ علمي در بالاترين حد هستند و نمي توان نقطه ضعفي به آن وارد کرد. اما از لحاظ فلسفي نيز چيزي کم ندارند. همين شکست ناپذير را که ترجمه فارسي اش هم آمده شاهکاري است از ديد فلسفي داشتن به زيست شناسي تکاملي و جايگاه انسان در کائنات.

The Cyberiad از همين نويسنده را به تازگي دانلود کرده ام و مي خواهم دست بگيرم. بد نيست که بقيه هم اگر علاقه اي دارند،‌بخوانند و بعد بساط بحث و نظر و ...

*

جهت رعايت کپي رايت، تيتر اين پست  عنوان داستاني بود که سالها قبل در کيهان بچه ها خواندم. نويسنده اش گويا مهري ماهوتي است. اگر هم اشتباه مي کنم حلال کند هر کس که نوشته.

*

کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشيدن؟

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 12:13 |

ظهر روز بيست و هشتم اسفند سال قبل بود که از تهران زدم بيرون. دوم فروردين بود که رفتم شمال، ‌به ديار مادري و نيمه پدري! (قضيه اش مفصل است و...) تا ديروز عصر که دوباره برگشتم به اين متروپوليس خراب شده  درب و داغان (با عرض معذرت از همه بچه تهراني هاي با حال و با مرام البته) و از نو دلتنگ شدم. جرئت نکردم که به وبلاگ بازي درتعطيلات ادامه دهم چون حالم را خراب مي کرد. البته يک بار خل شدم که به روز کنم و به کافه نتي رفتم که شکر خدا سرعتش کندتر از تاب و تحمل من بود و من هنوز صفحه اي باز نشده پيشمان شدم و زدم بيرون.

پول تلفن همراهم را هم نداده بودم که شکر خدا آن هم قطع شد و توانستم نفس راحتي بکشم.

نفسي راحت براي کارهايي  مثل تماشاي دانه خوردن مرغ هاي خانه پدربزرگ و گل بازي و باغباني در باغچه شان. فقط يکبار کنار دريا رفتم وبراي درست يک ثانيه انگشتم را در آب دريا تر کردم و نه بيشتر، آخر جنگل را از دريا بيشتر دوست دارم...

شکست ناپذير  استانيسلاو لم را از کتابخانه دختر خاله ها دزديدم! و براي بار دوم با ولع تمام خواندم و وه که چه حالي داد!

جهان هولوگرافيک را که مهرجويي به زيبايي ترجمه اش کرده را نيز به انتها بردم. آخرين کار شهرام ناظري يعني مولويه را بارها گوش کردم و هر بار بيش از بار قبل شاهکارش يافتم.

دست پخت جادويي مادربزرگم را روزي سه وعده از عمق وجود چشيدم و از احساس زمين زير پايهايم در تپه هاي پر از درخت در حين پياده روي هاي طولاني عصرگاهان سر خوش شدم.

از اين سفرنامه را مي توانم تا مدتها بگويم،‌اما ادب حکم مي کند به تقاضاي مريم عزيز براي بازي پرداخته شود.

*

بازي، ذکر هفت آرزوي محال است:

  1. آرزو دارم که خانه هاي و مزرعه هاي تازه ساخت شمال خراب شوند و از نو جايشان جنگل سبز شود، آن قدر که دوباره از ترس پلنگ و از خوف خرس نشود شب را بيرون گذرانيد.
  2. آرزو دارم رودخانه اي که در همان حوالي ماست و قبلاً آنقدر پرآب بود که پدربزرگم و شريکش که با سوار کردن مردم به قايق و عبور دادنشان، ده سر عائله را نان مي دادند،‌ آنقدر پرآب شود که دوباره قايقها برگردند.
  3. خيلي اهل فوتبال نيستم، ‌اما آرزو دارم جاي زيدان مي بودم در فينال ليگ قهرمانان، آن وقت ها که در يوونتوس راه راه مي پوشيد.
  4. آرزو دارم يک سال تمام در آپارتماني نمور يا کافه اي کثيف و محقر در نيويورک مي بودم و هميشه خدا هوا باراني مي بود و من آخرين رمانم را مي نوشتم و يک دوست دختر خوشگل يهودي مي داشتم که تنها آدمي مي شد که در اين مدت به ديدارم مي آمد و برايم شير  و ميوه و سبزيجات مي آورد يا از آخرين تئاترها و کنسرت هاي برادوي مي گفت و گاهي هم به زور راضي ام مي کرد که هنگام غروب کمي قدم بزنيم.

 سه آروزي بعدي را نمي خواهم الان بگويم، بايد رويشان بيشتر فکر کنم و شايد در پست بعدي...

+ نوشته شده توسط هانیبال در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 18:3 |

نوشتن آخرین مطلب سال ۸۶ در این وبلاگ شايد کار مشکلي باشد. هرچند که مانند ساير نوشته هاست،‌اما هيچ نوشته اي در خلا شکل نمي گيرد. هر نوشته اي و هر فکري زمينه و تاريخ و تباري دارد.

سالي که مي گذرد سال سختي بود، سال به بعد به تحقيق از امسال هم سخت تر خواهد گذشت و ما همه پيرتر خواهيم شد. همين است ديگر،‌بايد بر لب جويي نشست و گذر عمر را ديد...

امسال در وبلاگ دوستان خوبي پيدا کردم. نظرات مختلفي را خواندم  اخبار جالبي را شنيدم. بي صبرانه منتظرم که دنياي حقيقي نيز مانند دنياي مجازي مکاني براي آزاد انديشيدن و احترام به هم باشد.

*

پاره اي از يک يروده از سروده هاي اخوان ثالث :

مي دمد شبگير فروردين و بيدارم،‌

                                          باز شبگيري ديگر از روزي دگر وز سال ديگر باز

در ميان راه ايستاده روزگار رفته را طومار مي خوانم...

*

براي هر که اين سطور را مي خواند از صميم قلب سال خوبي آرزو مي کنم و حال نکويي

يا مقلب القلوب و البصار....

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:21 |

چه لذتي دارد که آدم محبوبي در خانه داشته باشد و هر شب به شوق او از سر کار برگردد. داراب نامه را مي گويم که که خواب و خوراک برايم نگذاشته!

هر غروب مي دوم تا زودتر بخوانمش و هر صفحه اي که مي خوانم افسوس مي خورم که چرا دارد تمام مي شود. با خودم قرار گذاشته ام که وقتي که تمام شد،‌ يک بار ديگر از اول تا آخر...!

نمي شود اسم رمان رويش گذاشت،‌ خاصه در قياس با اين رمان هاي مدرن. اما خوب کم از داستان هاي ديگر هم ندارد، شخصيت پردازي اش  بازي هاي روانشناسي که امروزه مد شده را فاقد است،‌اما  براي نوشته اي در قرن هشتم و نهم هجري، باز هم قابل تقدير است.

بعضي شخصيت ها آنقدر جاندار و زنده تصوير شده اند که انگار سالهاست اين آدم ها را مي شناسي.

باز هم از اين کتاب خواهم نوشت،‌چندان که گمان کنيد از ناشرش پول گرفته ام تا تبليغ کنم!

*

از روزي که اولين جوانه هاي درختان را ديدم تا امروزي که ديگر رسماً سبز شده اند خيلي فاصله نبود. آمارش را دارم. بهار امسال زود خودش را نشان داد.

*

همشهري جوانرا يکي دو ماهي است که کشف کرده ام!

 کشف حيرت انگيزي است!

پريروز هم همشهري ديپلماتيک را کشف کردم. عکس عماد مغنيه باعث شد که اين شماره اش را بخرم و به تحقيق ازاين به بعد همه شماره ها را خواهم خريد.

درست همان طور که عکس " فرديد" باعث شد خردنامه همشهري را مشتري دائمي شوم.

*

در اين آخرين روزهاي سال دارم توي دفتر محل کار بيسکويت مي خورم. خوردن که چه عرض شود، سر و صدايش به نشخوار مي ماند. هيچ عين خيالم هم نيست که هر که رد مي شود نگاهي مي اندازد و من هم اصلاً تعارف نمي کنم.

*

آيا فيلتر شده ام؟!

+ نوشته شده توسط هانیبال در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 18:20 |

در آن صحنه اي که علي سنتوري بقيه سوسيس ها را از نايلون بيرون مي آورد تا آواره هاي ناخوانده را پذيرايي کند،‌ نوعي استيصال و درماندگي،‌ به همراه نوعي همدردي، و نيز نگراني از آينده در چشمانش ديده مي شود که الحق بهرام رادان خوب از پس نمايشش بر آمده. به اعتراف خودش در اين فيلم هيچ نکرده و تنها به مهرجويي چشم دوخته و بازيها را از اتودهاي پشت صحنه که مهرجويي برايش بازي مي کرده تقليد کرده است. هر چه کرده و نکرده،‌خوب بازي کرده.

در يک نماي ديگر هم سنتور آش و لاشش را به دست گرفته و براي آن خراباتي ها آهنگي در مي آورد که سرخوشانه و فارغ از هر چيز در حال پايکوبي و شادي بودند. اما در نگاه علي سنتوري،‌در همان حال ساز زدن، حس غريبي ديدم انگار فرسنگها دور از اينجاست و ....

*

اگر مثل من آدم بی جنبه ای باشید، عصر همان روزی که صبحش چک حقوقتان ر انقد کرده اید مي رويد يک راست کتابفروشي و پنجاه تومان پول بي زبان را به باد مي دهيد.

از دور و بري ها هر که فهميد ما را بي نصيب نگذاشت از بد و بيراه و فحش و مسخره کردن. از آنجايي که اهالي اين وبلاگ همگي اهل فرهنگ و هنر اند،‌گفتم بگويم که چه کرده ام تا شما هم از اين خريد هاي فرهنگي حمايت کنيد!  و بالاخواه من در بياييد بلکه اين همه متلکي که در اين يکي دو روزه بارم شده اندکي تسکين يابد!

مطمئنم که با حذف ادبيات و فلسفه و ... هيچ اتفاق خاصي در زندگي ام نمي افتد. حداقل از لحاظ مالي و ارتباطي و نظير آن،‌بلکه شايد وضعم بهتر هم مي شد. چندتا دوست دختر خوشگل پيدا مي کردم! و با چند تا پسر زرنگ بيزينس ميلياردي هوا مي کردم!! و از کيش به دبي و از دبي به آنتاليا مي رفتم!!! ،‌نه اينکه حتي روي نيمکت پارک هم يا غرق انديشه شوم يا چيز بنويسم و بخوانم. يکي نيست بگويد آخر پدرسگ! پس آمده اي  پارک چه کار؟!

  نمي دانم اين چه کرمي است که نمي توانم مثلاً مانند برادرم و ديگراني که اصلاً و ابداً در بند هيچ تفکر و کتاب و مکتب و ...  نيستند، زندگي کنم و در حقيقت از زندگي لذت ببرم. روزي صد بار اين ها را به خودم مي گويم. روزي هزار بار خودم را لعنت مي کنم،‌اما باز هم...

اما باز هم اگر بشنوم يکي حرف نويي زده در فلسفه فلان و نظري داده در جامعه شناسي بهمان و از اين قبيل چيزهايي که سر جمع يک اسکناس صدتوماني هم در جيب آدم نمي کنند،‌پول لباس و خورد و خوراک را مي دهم تا کتابش را بخرم يا نشريه اش را پيدا کنم.

هميش پريشب،‌ساعت دو و نيم نصفه شب با اين فکر از خواب پريدم که "عقايد يک دلقک" ترجمه لنکراني بهتر است يا ترجمه چه مي دانم فصيح زاده يا اسمي مانند آن

*

دلم مي خواهد دوباره مثل آن روزها هر روز مطلب بنويسم و وبلاگم را به روز کنم. اما در اين ننوشتن ها يا نيامدن حس نوشتن،‌نوعي سکوت غريب را حس مي کنم که هم آرامش بخش و هم ترسناک است. ضمناً خوش ندارم مدام حديث نفس و احوال شخصي خودم را اينجا واگويه کنم. مگر من چه کسي هستم و يا چه گلي به سر بشريت زده ام که هي از خودم و حال و حسم يا عقايد چرندم يا نظريات مزخرفم براي شما ببافم و شما مجبور به تحمل باشيد؟

گاهي وقتها فکر مي کنم که اگر همه ياد مي گرفتند به اندازه دهانشان حرف بزنند،‌چه سکوت دلپذيري حکم فرما مي شد و از طرف ديگر اگر کسي دو کلمه حرف حساب براي گفتن داشت،‌صدايش در هياهوي لاطائلات بقيه گم و گور نمي شد.

اين ها را مي گويم و کمي هم سعي کرده ام خودم هم پايبند باشم و بيشتر از قبل خفقان بگيرم و دم بر نيارم. مگر اينکه از دستم در برود و ...

که شما به بزرگواري خودتان ببخشاييد

*

خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن؟....

+ نوشته شده توسط هانیبال در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 13:12 |
<