تبليغاتX
دلتنگ در متروپوليس - Bastards club

خودم به شخصه فکر نمی کنم که ذهنیت چندان کثیفی داشته باشم. اما در ذهن من کلوپی وجود دارد به اسم کلوپ حرامزاده ها. آدم های این کلوپ را خودم عضو می کنم و من می گویم که کی بیاید و کی برود.

یک بخش عمده اعضا، کارگردان ها هستند.

اولیشان کوبریک است. یک حرامزاده به معنی واقعی کلمه. زیرا تنها از یک حرامزاده بر می آید که زندگی ناپلئون(یک حرامزاده دیگر) را طوری فیش برداری کند که مثلاً اگر از او می پرسیدی عصر روز ۱۳ آوریل ۱۸۱۷ میلادی ناپلئون چه می کرد، در بازه اطمینان ۹۵٪ جواب  می داد که مثلاً کتاب می خوانده. از فیلم هایش نمی گویم که خودتان می دانید.

بیلی وایلدر هم جزو این فهرست است. تازه تنها با دو سه بار دیدن بازداشتگاه شماره ۱۷ افتخار عضویت پیدا کرد، سانست بلوار و ... به کنار

از جدیدتر ها، لوک بسون است. اگر روزی اتفاق دیدارش رخ دهد، خیلی مـودبانه ازش می پرسم که چرا لئون را در آخر فیلمش ترکاند؟ این که پایان فیلم را فیلم نامه نویس یا مشاور فیلم نامه آن طوری درآورده هم برای من دلیل محکمه پسندی نیست و باور کنید یا نه، به خاطر کشتن لئون خفه اش می کنم.

و اما تارانتینو! و ما أدراک ما تارنتینو! این یکی ختم حرامزادگی است و من کلی با او حال می کنم. چه خودش خوشش بیاید یا نه. در نظر بگیر داری ساعت دو و نیم نصفه شب با ماشین توی خیابان دفیله می روی (همان طوری که در پالپ فیکشن، وینسنت، میای اوردوز شده را راه می برد) و از پشت بکوبی به ماشین جلویی. طرف که پیاده می شود می بینی که ای بابا! زدی با ماشین تارانتینو. احتمالاً اول کلی فحش بارت می کند و لی تو با خونسردی فقط نگاهش می کنی و شمرده می گویی:

Do you wanna bark all the day little doggy? or do you wanna bite?

او هم فی الفور مطلب را می گیرد و دو نفری با هم می روید کافه ای، جایی، و چیزی زهر مار می کنید و کلی می خندید.

و اما جدیدترین عضو:     تیم برتون حرامزاده!  رذل کثیف!

تا الآن فیلمی نساخته که با ندیدنش مرتعش نشوم. طوری که حاضر دو کلیه ام را بفروشم تا خرج فیلم ساختنش درآید. همین اسلیپی هالوی واشینگتن ایروینگ را در نظر بگیرید که به درد لای جرز هم نمی خورد. اما برتون ازش چیزی درآورده که با آن می توان کلی به ریش سیانتیزم و پوزیتیویسم و رئالیزم و ...  خندید و ایمان آورد که ماوراء الطبیعه هنوز هم با قدرت حضور دارد.

اما همین آدم را تا اطلاع ثانوی تحت تعقیب (Most Wanted) اعلام می کنم به دلیل قتل بنجامین بارکر در انتهای سوینی تاد. (هی نگویید که پیرنگ داستان از او نیست و به قرن نوزدهم بر می گردد و جیمز رایمر نوشته یا مالکوم پرست یا هر خر دیگری).

من این ایده بریدن خرخره با تیغ اصلاح را خیلی دوست دارم. راستش را بخواهید قبل از اینکه بدانم چنین داستانی وجود داشته، همیشه به چنین صحنه ای فکر می کردم و گاهی این صحنه سه چهار ساعت در روز جلوی چشمم بود. نمی دانم این تصویر از کجا به ذهنم رسیده، ولی از وقتی که یادم می آید چنین تخیلاتی داشته ام. شاید یک آرکی تایپ مشترک در ناخودآگاه جمعی  آدمها ، و به طور دقیق تر، مردان است (طرفداران یونگ حالش را ببرند!). خصوصاً وقتی که آدم برای اصلاح روی صندلی سلمانی می نشیند و آرایشگر،  تیغ به دست دور و بر خرخره یا شاهرگ آدم می رود و می آید و هیچ بعید نیست  به این  فکر کنی که اگر این آرایشگر قصد شومی داشته باشد، هیچ دفاعی در برابر او نداری.

البته هیچ وقت بریدن خرخره انسانی دیگر را تصور نکرده ام. در تمام این تخیلات همیشه خودم را مجسم کرده ام که خرخره ام بریده شده.، آن هم نه به شکلی که شاهرگ ها قطع شده  و خون به سرعت به بیرون فواره بزند و مردن آسانی باشد. بلکه طوری که فقط نای بریده شده  و تنفس همراه با خلط و خون،و با خس خس و عذابی جانکاه همراه شود. نمی دانم. شاید باید حرف ابتدای این مطلب را پس بگیرم و متقاعد شوم که ذهن خرابی دارم.

صحنه فواره زدن خون در فرهنگ کاتولیکی خیلی طرفدار دارد. در پدر خوانده ۳ که یکی از فدایی های خانواده دون برای کشتن یکی از مخالفان رهسپار می شود، دسته عینکش را می شکند و در شاهرگ طرف فرو می کند. قرار بود این صحنه با پاشیدن کلی خون همراه باشد، طوری که قاتل گویی با خون تعمید یافته، اما اداره ممیزی فیلم آمریکا اجازه اش را نداد.

خیلی حرامزادگی می خواهد که بنجامین غرق در خون دشمنان را آخر فیلم به کشتن دهی.

+ نوشته شده توسط هانیبال در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:34 |
<